گنجور

 
نورس دماوندی

مُردم از نقش آن گل سیراب

از نی کلک من چکیده گلاب

گردش چشمش از نظاره‌ی گرم

آب آئینه را کند گرداب

مستم از چهره‌ی عرق ناکش

مزه دارد شراب در مهتاب

بوسه‌ام نقشبند شوخی شد

دوش تا دیدم آن پری در خواب

در دل بحر از هوای غمش

خانه خالی کند گهر چو حباب

چه غباری است بر لب از خطّش

گر نشد خانه‌ی امید خراب

شد مرا قبله طاق ابرویت

بست احرام دل در این محراب

هیچ با یکدگر نمی‌جوشند

با لبت بوسه را بُوَد شکراب

برق چشمش گداخت جانم را

دلم از آتش گل است کباب

می‌خورد خون دختر رز را

پیش زاهد مگو حدیث شراب

کرده نورس به رنگ شبنم گل

آتش لعل او دلم را آب

 
 
 
عنصری

هر سؤالی کز آن لب سیراب

دوش کردم همه بداد جواب

گفتمش جز شبت نشاید دید

گفت پیدا بشب بود مهتاب

گفتم از تو که برده دارد مهر

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از عنصری
ناصرخسرو

به چه ماند جهان مگر به سراب

سپس او تو چون دوی به شتاب؟

چون شدستند خلق غره بدو

همه خرد و بزرگ و کودک و شاب؟

زانکه مدهوش گشته‌اند همه

[...]

قطران تبریزی

لاله داری شکفته بر مهتاب

مشگ داری گرفته بر مه تاب

مشگ چون موی تو ندارد بوی

ماه چون روی تو ندارد تاب

پیل با عشق تو ندارد پای

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه