نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۷۴

مُردم از نقش آن گل سیراب

از نی کلک من چکیده گلاب

گردش چشمش از نظاره‌ی گرم

آب آئینه را کند گرداب

مستم از چهره‌ی عرق ناکش

مزه دارد شراب در مهتاب

بوسه‌ام نقشبند شوخی شد

دوش تا دیدم آن پری در خواب

در دل بحر از هوای غمش

خانه خالی کند گهر چو حباب

چه غباری است بر لب از خطّش

گر نشد خانه‌ی امید خراب

شد مرا قبله طاق ابرویت

بست احرام دل در این محراب

هیچ با یکدگر نمی‌جوشند

با لبت بوسه را بُوَد شکراب

برق چشمش گداخت جانم را

دلم از آتش گل است کباب

می‌خورد خون دختر رز را

پیش زاهد مگو حدیث شراب

کرده نورس به رنگ شبنم گل

آتش لعل او دلم را آب