گنجور

 
قصاب کاشانی

ز هر جانب که آن سرو روان خندان شود پیدا

ز شور عاشقان از هر طرف افغان شود پیدا

نمک می‌ریزد از موج تبسم بر دل ریشم

لب او هر کجا چون پسته خندان شود پیدا

ز یک انداز چشمی کشتی عمرم تباه آمد

که می‌گفت از نگاهی این قدر طوفان شود پیدا

به یاد لعل میگون تو در خون جگر ما را

به دور دیده چندین خوشه مرجان شود پیدا

بده تن در قضا، آمادهٔ تیغ شهادت شو

چو آن نامهربان با خنجر مژگان شود پیدا

کند دریانشین آب حسرت اهل محشر را

اگر قصاب با این دیدهٔ گریان شود پیدا

 
 
 
زنده‌رود
صائب

که را می گشت در دل کز زمین انسان شود پیدا؟

که می گفت از تنور خام این طوفان شود پیدا؟

به آه گرم دل را آب کن گر تشنه وصلی

که آن گوهر درین دریای بی پایان شود پیدا

نیفشانم ازان بر گرد هستی دامن جرأت

[...]

بیدل دهلوی

کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا

که آدم، ازبهشت آید برون،  تا نان شود پیدا

تمیز لذت دنیا هم آسان نیست ای غافل

چو طفلان خون‌ خوری یک‌ عمر، تا دندان شود پیدا

سحر تا شام، باید تک زدن چون آفتاب اینجا

[...]

نورس دماوندی

عتاب و لطفت از ابروی مه رویان شود پیدا

که رازنامه از دیباچه‌ی عنوان شود پیدا

ز ترکِ نقش هستی قطره هم زانوی دریا شد

چو رو از خود تو هم پنهان کنی جانان شود پیدا

ز بس محو تو ای رشک بهارم تا دَمِ محشر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه