عتاب و لطفت از ابروی مه رویان شود پیدا
که رازنامه از دیباچهی عنوان شود پیدا
ز ترکِ نقش هستی قطره هم زانوی دریا شد
چو رو از خود تو هم پنهان کنی جانان شود پیدا
ز بس محو تو ای رشک بهارم تا دَمِ محشر
چو نرگس دان ز خاکم دیدهی حیران شود پیدا
به جام لفظ سازد نشأه ظاهر بادهی معنی
چو تن ساغر شود لطف شراب جان شود پیدا
ز مژگان طفل اشکم چون شَرَر هر دم به
چو گلناری لباس آن آتشین جولان شود پیدا
خَدَنگش بس که شد جزء بدن تا میزند نَشْتَر
به جای قطرهی خون از رگم پیکان شود پیدا
فدایت عالمی از گوشهگیریها تواند شد
کمان در چلّه گر چون میرود قربان شود پیدا
چو هفت اقلیم نورس یک قلم تسخیر کِلْکت شد
نظیرت کی دگر در کشور ایران شود پیدا