گنجور

 
نورس دماوندی

عقده‌ی دل گر شود تسبیح استغفار ما

گوهر مقصود می‌گردد گره در کار ما

بس که زخم از حرف خود خوردیم چون

می‌زند خون خموشی موج از گفتار ما

چون تَذَروِ یاد او در دل گشاید بال حسن

چتر طاووس است داغ سایه‌ی دیوار ما

چون رگ یاقوت موج ناله‌ی بلبل شود

گر به روی گلشنی خندد لب دلدار ما

دشت را فوّاره‌ی نورس شود هر گرد باد

چون دهد عرض تجلّی آتشین رخسار ما

پرتو حسن تو شد تا محفل افروز بهار

قبّه‌ی نور است یکسر شبنم گلزار ما

چهره‌ی گل می‌گشاید ناله‌ی ما بلبلان

نقش می‌بندد بهار از سایه‌ی منقار ما

مخزن اسرار معنی باشد آن میم دهن

نقطه‌ی خال لب او مرکز ادوار ما

بس که در آب و گل ما درد را نشو و نماست

خار پا گل می‌کند از گوشه‌ی دستار ما

بس که از هر جزء ما سرگشتگی گل کرده است

آتشین گرداب گردد لاله در گلزار ما

گر شویم از حرف او خاموش نورس نام او

چون نگین نقش است بر مهر لب اظهار ما