گنجور

 
نورس دماوندی

ای اختر سهیل ز لعل تو خاتمی

از گلشن عذار تو خورشید شبنمی

بر نخل اتفاق به گلزار دوستی

ناز و نیاز ما و تو بادام توامی

ناسورتر ز زخم زبان است بی سخن

داغ دلم کشیده مگر ناز مرهمی

ما را به روزگار نباشد چو آفتاب

جز شام پرده داری و جز صبح همدمی

برعکس مدعاست چو آیین روزگار

هر ماتم است سوری و هر سور ماتمی

گرداب زهر دایره مجمع است و بس

هر دام صحبت است مرا مار ارقمی

از خرمنی به دانه قناعت نمی کنیم

هرگز نمی دهیم قناعت به عالمی

از بهر قطع مرحله عمر داده اند

چون صبح نقره خنگی و چون شام ادهمی

نورس شد از کمال سبک روحی جنون

زنجیر گردن دل ما زلف پرخمی

 
 
گوهر
رودکی

تا خوی ابر گل رخ تو کرده شبنمی

شبنم شده‌ست سوخته چون اشک ماتمی

... این مصرع ساقط شده ...

کاندر جهان به کس مگرو جز به فاطمی

کی مار ترسگین شود و گربه مهربان؟

[...]

ناصرخسرو

ای آدمی به صورت و بی‌هیچ مردمی

چونی به فعل دیو چو فرزند آدمی؟

گر اسپ نیست استر و نه خر، تو هم چون او

نه مردمی نه دیو، یکی دیو مردمی

کم دید چشم من چو تو زیرا که چون کمند

[...]

منوچهری

آمد بهار خرم و آورد خرمی

وز فر نوبهار شد آراسته زمی

خرم بود همیشه بدین فصل آدمی

با بانگ زیر و بم بود و قحف در غمی

سوزنی سمرقندی

صدر جهان رسید به شادی و خرمی

در دوستان فزونی و در دشمنان کمی

شاه جهان و صدر جهان شاد و خرم است

جاوید باد شاه به شادی و خرمی

ای شاه راز طلعت فرخنده فال تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه