گنجور

 
نورس دماوندی

ای اختر سهیل ز لعل تو خاتمی

از گلشن عذار تو خورشید شبنمی

بر نخل اتفاق به گلزار دوستی

ناز و نیاز ما و تو بادام توامی

ناسورتر ز زخم زبان است بی سخن

داغ دلم کشیده مگر ناز مرهمی

ما را به روزگار نباشد چو آفتاب

جز شام پرده داری و جز صبح همدمی

برعکس مدعاست چو آیین روزگار

هر ماتم است سوری و هر سور ماتمی

گرداب زهر دایره مجمع است و بس

هر دام صحبت است مرا مار ارقمی

از خرمنی به دانه قناعت نمی کنیم

هرگز نمی دهیم قناعت به عالمی

از بهر قطع مرحله عمر داده اند

چون صبح نقره خنگی و چون شام ادهمی

نورس شد از کمال سبک روحی جنون

زنجیر گردن دل ما زلف پرخمی