گنجور

 
نورس دماوندی

بر ابلق زمانه نظر را سوار کن

جام جهان نما نگه اعتبار کن

خواهد دلت اگر گهر شب چراغ را

دریا فروش دیده ی شب زنده دار کن

از بس که غافلی تو ندانی چه می کشی

اندیشه از ترازوی لیل و نهار کن

تا از دل تو موج زند زنده رود فیض

مژگان ز سیل گر چه چو دریا کنار کن

چون آسیا ز دایره بیرون منه قدم

با چرخ هم ز راه مدارا مدار کن

داری به دست حلقه ی دانی ز چشم باز

صیدی در این شکارگهِ اعتبار کن

آرام را حرام به خود کن چو آفتاب

ممنون چرخ تا نشوی فکر کار کن

تا آسمان چو شعله کشید آتش فساد

ای فتنه خاک بر سر این روزگار کن

داری ز خلق رخنه ی خاطر چرا چرا

ای مشتِ گل تو رخنه ی ملک استوار کن

خود را چرا چو سکه زر قلب کرده ای

برقلب خضم زن جگری آشکار کن

نورس تمیز نیک و بد خلق چون کنی

خود را میانه ی بد و نیک اختیار کن

 
 
 
مسعود سعد سلمان

ای تیغ شاه موسم کارست کار کن

وز خون کنار خاک چو دریا کنار کن

چون نام شهریار کن ایام شهریار

یک سر زمانه بر اثر شهریار کن

از بهر عون و نصرت دین حیدرست شاه

[...]

وطواط

جانا ، طریق مهر و وفا اختیار کن

با ما بکوی مهر و وفا روزگار کن

بی تو ز اسب شادی و رامش پیاده ایم

ما را بر اسب شادی و رامش سوار کن

ای بی قرار کرده دل من چو ذلف خویش

[...]

نصرالله منشی

چون باد، خیز و آتش پیگار برافروز

چون ابر، و روز ظفر بی غبار کن

ادیب صابر

وقت بهار نو صفت نو بهار کن

خانه ز گل چو بتکده قندهار کن

پی بانگار خوش طرب اندر بهار نه

می با نگار خوش طرب اندر بهار کن

مرغ هزار بانگ برآرد به شاخ گل

[...]

سیف فرغانی

وصلست و هجر، آنچه بهست اختیار کن

دانی که وقت می گذرد عزم کار کن

اول چو چرخ گرد زمین و زمان برآی

وآنگه چو قطب گرد خود آخر مدار کن

گیتی شکارگاه سعادت نهاده اند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه