گنجور

 
نورس دماوندی

کرده تا از زلف مشکین تار در بر پیرهن

دارد آن طوفان حسن از موج عنبر پیرهن

سالک روشن گهر را جامه می روید ز تن

کز حریر موج دارد آب در بر پیرهن

امشبم کز هر سر مو دود آهی شد بلند

داشت در بزم غمش آیین مجمر پیرهن

امشب از تاثیر شوخی های مژگانش مرا

دارد از هر تار بر تن کار نشتر پیرهن

می دهد چون زر مرا در بوته ی حسرت گداز

از تن سیمین او تا شد توانگر پیرهن

بس که جیبش رستخیز خاک دارد در بغل

می دهد هر دم مرا تشریف محشر پیرهن

از لباس فربهی عریان اگر باشی چه باک

رشته از لاغر تنی پوشد ز گوهر پیرهن

جامه ی جان را اگر نورس قبا سازم روا است

خوش پریزاد مرا دارد مسخر پیرهن

 
 
گوهر
ابن یمین

تاج فرق اهل دانش ای عروس فضل را

حلقه گوهر کش طبعت نکوتر پیرهن

وی ز رشک نفحه گلزار خلق فایحت

گل دریده هر سحری تا پای از سر پیرهن

آفتاب رأی تو چون سایه بر گیتی فکند

[...]

صائب

تا برآورد آن بهشتی روی از بر پیرهن

بر تن سیمین بران شد از عرق تر پیرهن

از عرق زد ماه کنعان غوطه ها در رود نیل

تا ز مستی چاک زد آن سیم پیکر پیرهن

از لطافت معنی نازک نمی آید به چشم

[...]

جویای تبریزی

از نسیم صبحگاهی کرده در بر پیرهن

برنتابد یوسف بوی ترا هر پیرهن

بیکسی اهل جهان را پرده پوش عیبهاست

در بر از گرد یتیمی کرده گوهر پیرهن

از لباس فقر کی نفعی شرارت پیشه راست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه