گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

تاج فرق اهل دانش ای عروس فضل را

حلقه گوهر کش طبعت نکوتر پیرهن

وی ز رشک نفحه گلزار خلق فایحت

گل دریده هر سحری تا پای از سر پیرهن

آفتاب رأی تو چون سایه بر گیتی فکند

کرد نیلی از غم او ماه انور پیرهن

قطعه ئی نزد من آوردند کاندر لفظ او

بود معنی خوش نفس چون غنچه اندر پیرهن

قطعه ئی چون آب و دروی پیرهن کرده ردیف

می نترسیدی که گردد ناگهان تر پیرهن

پیرهن جستی ز من ایکاش بودی دسترس

تا چو شاخ اندر خزان پوشمت از زر پیرهن

کوشمالم باد بهره چون رباب از چنگ دهر

گر چو چنگم نیست الا پوست در بر پیرهن

نی مزاحست اینکه گفتم با یکی اندر زمان

بی توقف رو بسوی خدمتش بر پیرهن

پیرهن آورد و من در آب خجلت غرق از آن

چون فرستم پیش تو بی هیچ دیگر پیرهن