کرده تا از زلف مشکین تار در بر پیرهن
دارد آن طوفان حسن از موج عنبر پیرهن
سالک روشن گهر را جامه می روید ز تن
کز حریر موج دارد آب در بر پیرهن
امشبم کز هر سر مو دود آهی شد بلند
داشت در بزم غمش آیین مجمر پیرهن
امشب از تاثیر شوخی های مژگانش مرا
دارد از هر تار بر تن کار نشتر پیرهن
می دهد چون زر مرا در بوته ی حسرت گداز
از تن سیمین او تا شد توانگر پیرهن
بس که جیبش رستخیز خاک دارد در بغل
می دهد هر دم مرا تشریف محشر پیرهن
از لباس فربهی عریان اگر باشی چه باک
رشته از لاغر تنی پوشد ز گوهر پیرهن
جامه ی جان را اگر نورس قبا سازم روا است
خوش پریزاد مرا دارد مسخر پیرهن