گنجور

 
جویای تبریزی

از نسیم صبحگاهی کرده در بر پیرهن

برنتابد یوسف بوی ترا هر پیرهن

بیکسی اهل جهان را پرده پوش عیبهاست

در بر از گرد یتیمی کرده گوهر پیرهن

از لباس فقر کی نفعی شرارت پیشه راست

گر زخاکستر بپوشد همچو اخگر پیرهن

از طراوت بسکه شادابی چو مینا باده را

می دهد جسم ترا اندام خود هر پیرهن

از لطافت در نیاید در نظر اندام یار

می نماید همچو بو در گل تنش در پیرهن

 
 
 
زنده‌رود
ابن یمین

تاج فرق اهل دانش ای عروس فضل را

حلقه گوهر کش طبعت نکوتر پیرهن

وی ز رشک نفحه گلزار خلق فایحت

گل دریده هر سحری تا پای از سر پیرهن

آفتاب رأی تو چون سایه بر گیتی فکند

[...]

صائب

تا برآورد آن بهشتی روی از بر پیرهن

بر تن سیمین بران شد از عرق تر پیرهن

از عرق زد ماه کنعان غوطه ها در رود نیل

تا ز مستی چاک زد آن سیم پیکر پیرهن

از لطافت معنی نازک نمی آید به چشم

[...]

نورس دماوندی

کرده تا از زلف مشکین تار در بر پیرهن

دارد آن طوفان حسن از موج عنبر پیرهن

سالک روشن گهر را جامه می روید ز تن

کز حریر موج دارد آب در بر پیرهن

امشبم کز هر سر مو دود آهی شد بلند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه