گنجور

 
نورس دماوندی

ای از دلم رنجیده تو دامن ز جان در چیده من

از عهده برگردیده تو گرد غمت گردیده من

سرگرم عشق و عاشقی من شمعم و تو شعله ای

هر دم به وصل یکدیگر بالیده تو کاهیده من

در بوته ی خواری چو دل هر دم گدازم داده ای

صد ره مرا سنجیده تو قصد تو را فهمیده من

دل شد کباب آرزو فاش از میان خاص از دهان

تنها نه از هر چیز تو از هیچ هم رنجیده من

چون تار و چون مضراب ما داریم با هم صحبتی

زخم جفا پیموده تو راه وفا پاییده من

دل با تو یارب از چه رو خواهد دم نسبت زند

چون گل سراپا خنده تو از غم زهم پاشیده من

خواهم به خون گل کمر بندی تو با من در چمن

با جوش گل پیچیده تو بر شاخ گل چسبیده من

یارب چه دیدی از دلم آیا چه بینم زان نگه

از دیدنم رنجیده تو از چشم تو ترسیده من

خال است بر لعل تو یا خالی است جای بوسه ام

چون خال جای بوسه از لعل لبت پرسیده من

داغت چراغ محفلم مهرت گل آب و گلم

چون جان تو پنهان در دلم دنبال دل گردیده من

تو طرح ناز انداخته من کار خود را ساخته

تو برده نورس باخته ورزیده تو لرزیده من

 
 
 
فیض کاشانی

گرد جهان گردیده من چون روی تو نادیده من

ز آنروز اسباب جهان جز عشق تو نگزیده من

از پرتو نور رخت تابی فتاده در دلم

کز هستیش چون کوه طور بر خویشتن لرزیده من

آیا چه مستیها کنم آندم که برگیری نقاب

[...]

نورس دماوندی

ای سر ز من پیچده تر گرد سرت گردیده من

چون بخت بر گردیده تو بر خویشتن پیچیده من

از خاک دل چون غنچه ام صد پیرهن بالیده تو

از هر سو مو همچو نی دربند غم بالیده من

خواهم شبی چون طره ها ای مه تو را افتم به پا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه