گنجور

 
نورس دماوندی

نیست بنا گوش باغ نسترن است این

زلف مگو دود آتشین چمن است این

چهره مگو شمع آتشین لکنت است این

خال نه پروانه ی نگاه من است این

چشم امید من از غبار برآمد

گرد رهش نیست بوی پیرهن است این

سر زده خط سیاه از گل رویش

یا به صنم خانه جوش برهمن است این

کرده نهان در بغل تصرف نازش

لوح بلوری که صفحه ی بدن است این

چهره ی امید بی حجاب نماند

رشک پریزاد من چه لطف تن است این

غنچه ی لب نقل پسته در نظر آید

شور ادای حلاوت سخن است این

نیست تبسم طلوع نشاه ی لطف است

صبح نخندیده چاک پیرهن است این

خال نباشد به لعل مغبچه نورس

مردمک چشم آرزوی من است این