گنجور

 
نورس دماوندی

ای سر ز من پیچده تر گرد سرت گردیده من

چون بخت بر گردیده تو بر خویشتن پیچیده من

از خاک دل چون غنچه ام صد پیرهن بالیده تو

از هر سو مو همچو نی دربند غم بالیده من

خواهم شبی چون طره ها ای مه تو را افتم به پا

هر دم به من تابیده تو هر دم تو را تابیده من

هست از عرق شبنم صفت بر برگ گل غلطیده تو

چون لاله در گرداب خون بر داغ دل چسبیده من

از چشم من رنجیده ای با آنکه نور دیده ای

از من نظر پوشیده ای غیر تو را نادیده من

خواهم ز مینا انجمن چون شبنم گل در چمن

رقصان تو یکتا پیرهن بر یاسمن غلطیده من

اشک و فغان در دل تو را هرگز ندارد چون اثر

از ناله ها رنجیده دل بر گریه ها خندیده من

یک بار در قرنی مرا نازت نیارد در نظر

یک عمر چشم از غیر تو چون راز دل پوشیده من

باشد شبی ای شاخ رز غافل تو مست آیی به بر

از کنج آن لب بوسه تا وقت سحر دزدیده من

سرشار جام سرکشی چون غنچه می خواهم تو را

دامن زمن در چیده تو گلها زنازت چیده من

باشد که بیم چون حنا خود را شبی در دست و پا

دست مرا پیچیده تو پای تو را خاریده من

دارم چو نورس در نظر وصل تو از شب تا سحر

گوهر فروز از شرم تو دریا خروش از دیده من

 
 
 
فیض کاشانی

گرد جهان گردیده من چون روی تو نادیده من

ز آنروز اسباب جهان جز عشق تو نگزیده من

از پرتو نور رخت تابی فتاده در دلم

کز هستیش چون کوه طور بر خویشتن لرزیده من

آیا چه مستیها کنم آندم که برگیری نقاب

[...]

نورس دماوندی

ای از دلم رنجیده تو دامن ز جان در چیده من

از عهده برگردیده تو گرد غمت گردیده من

سرگرم عشق و عاشقی من شمعم و تو شعله ای

هر دم به وصل یکدیگر بالیده تو کاهیده من

در بوته ی خواری چو دل هر دم گدازم داده ای

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه