ای از دلم رنجیده تو دامن ز جان در چیده من
از عهده برگردیده تو گرد غمت گردیده من
سرگرم عشق و عاشقی من شمعم و تو شعله ای
هر دم به وصل یکدیگر بالیده تو کاهیده من
در بوته ی خواری چو دل هر دم گدازم داده ای
صد ره مرا سنجیده تو قصد تو را فهمیده من
دل شد کباب آرزو فاش از میان خاص از دهان
تنها نه از هر چیز تو از هیچ هم رنجیده من
چون تار و چون مضراب ما داریم با هم صحبتی
زخم جفا پیموده تو راه وفا پاییده من
دل با تو یارب از چه رو خواهد دم نسبت زند
چون گل سراپا خنده تو از غم زهم پاشیده من
خواهم به خون گل کمر بندی تو با من در چمن
با جوش گل پیچیده تو بر شاخ گل چسبیده من
یارب چه دیدی از دلم آیا چه بینم زان نگه
از دیدنم رنجیده تو از چشم تو ترسیده من
خال است بر لعل تو یا خالی است جای بوسه ام
چون خال جای بوسه از لعل لبت پرسیده من
داغت چراغ محفلم مهرت گل آب و گلم
چون جان تو پنهان در دلم دنبال دل گردیده من
تو طرح ناز انداخته من کار خود را ساخته
تو برده نورس باخته ورزیده تو لرزیده من