گنجور

 
نورس دماوندی

در قند آن دهان شده لب تا کمر نهان

این پسته تنگ بسته بود در شکر نهان

دستار کاکلش نکند از نظر نهان

کی فتنه ای چنین شده در زیر سر نهان

کشور گشا است مهر خموشی چو آفتاب

در موج تیغ فتح بود این سپر نهان

طوفان حسنش از دل ما موج می زند

اعجاز عشق بحر کند در شرر نهان

پیچیده شوخی اش به کمر زلف تابدار

چندین مطول است در این مختصر نهان

جوش سرشک محشر امید گشته است

داریم رستخیز به مژگان تو نهان

گوید چو راز تنگ دهان تو آشکار

گردد چون نیشکر قلمم در شکر نهان

هر جزء من چو دیده و دل محو ذوق توست

هر چند همچو جان شده ای از نظر نهان

از هر نظاره دولت بیدار فتنه را

دارد همای چشم تو در زیر پر نهان

تا بر میان چو گل کمر لعل بسته ای

در خون آرزو شده ای تا کمر نهان

دشوار دیده خصم ز لطف سخن مرا

نورس چو رشته ای که بود در گهر نهان