گنجور

 
نورس دماوندی

گر شبی خندان گل من بی نقاب آید برون

دیده را از شبنم اشک آفتاب آید برون

بس که مستم از می لعلش خطی گر می کشند

از رگ سنگ مزار من شراب آید برون

بس که از شرم تو گلرویان این زیبند آب

از شرار شمع تا مجمر گلاب آید برون

کوثر لعل تو از دل موج زد شد سینه چاک

رخنه افتد در زمین جایی که آب آید برون

گرگشاید فال کاوشهای دل مژگان یار

از بغل اطفال اشکم را کتاب آید برون

بس که بزم از باده ی حسن تو زد جوش بهار

دسته ی گل در بغل اشک از کباب آید برون

از خیال زلف و خالت شانه بین را آستین

گر گشاید فالی از من مشک ناب آید برون

گر به بیداری نمی آیی به آغوش خیال

نیم شب از عهده ی وصل تو خواب آید برون

چیند از گلهای مشکی ماه افزون تر به خویش

آفتابم گر به سیر ماهتاب آید برون

از دل ویران ما نقد وفا گل می کند

گنج مشهور است کز کنج خراب آید برون

مدعی نورس شود چون لفظ بی معنی مجاب

با تو از بیت الغزل گر بی جواب آید برون