گنجور

 
نورس دماوندی

می دهد تا زنده ام روزی خدا چون بنده ام

از لب نان تو دندان طمع را کنده ام

زین تغافل های کاری خنده می آید مرا

مرهم زخم تغافل نیست غیر از خنده ام

غیر زخمم نیست از سرکار چیزی خوردنی

سیرم از جان کرده ای همراهی ات را بنده ام

می بری در خستن خاطر ید طولا به کار

ظاهر و باطن خروشیدی جگر چون زنده ام

خواستم نورس سواد امتحان روشن کنم

چون قلم تیری به تاریکی اگر افکنده ام

 
 
گوهر
سنایی

برندارم دل ز مهرت دلبرا تا زنده‌ام

ور چه آزادم، تو را تا زنده‌ام، من بنده‌ام

مهر تو با جان من پیوسته گشت اندر ازل

نیست روی رستگاری زو مرا تا زنده‌ام

از هوای هر که جز تو جان و دل بزدوده‌ام

[...]

امیر شاهی

من که چون شمع از غمت با سوز دل در خنده‌ام

نیست تدبیری به غیر از سوختن تا زنده‌ام

همچو مجمر، سینه‌ای پرآتش و انفاس خوش

همچو ساغر، با دل پرخون و لب پرخنده‌ام

گر به شمشیر سیاست می‌نوازی، حاکمی

[...]

جامی

نیستم چون یار ترکی‌گو ولی تا زنده‌ام

چشم ترک و لعل ترکی‌گوی او را بنده‌ام

ریزم از شیرین‌زبانی در سخن شکر ولی

پیش آن لب از زبان خویشتن شرمنده‌ام

نیست این شکل هلالی زخم ناخن بر تنم

[...]

اهلی شیرازی

همدمان رفتند و من از همرهان وامانده ام

میرم از این غم که بی یاران چرا من زنده ام

تاب وصلم نیست ایمه چون زیم در هجر تو

وای بر مردن چو من در زندگی وامانده ام

داغ سودای غمت دیوانه کردم ای پری

[...]

شاهدی

دل ز کار و بار عالم سر به سر برکنده‌ام

می‌کشم بار غمت از جان و دل تا زنده‌ام

گرچه می گردد صراحی دم به دم بر جان من

چون قدح خونم خورد آن لعل من در خنده‌ام

نی شکر اشکسته شد آنگه ز لعلت کام یافت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه