نیستم چون یار ترکیگو ولی تا زندهام
چشم ترک و لعل ترکیگوی او را بندهام
ریزم از شیرینزبانی در سخن شکر ولی
پیش آن لب از زبان خویشتن شرمندهام
نیست این شکل هلالی زخم ناخن بر تنم
نقش نعل توسنش بر سینه خود کندهام
خلقی افکنده سپر از سهم تیر او و من
تا نگردد مانع تیرش سپرافکندهام
آتش شوقم ز آب دیده افزون میشود
وه که میآید چو ابر از گریه خود خندهام
گر دهد دستم که یابم دولت پابوس او
باشد این معنی دلیل دولت پایندهام
یار اگر بگسست جامی کسوت فقرم حرام
گر بود یک بخیه بیپیوند او بر ژندهام
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به عشق و علاقهاش به یار ترکی اشاره میکند و بیان میکند که حتی اگر نتواند به زیباییها و جذابیتهای او دست یابد، دلش همیشه به او بستگی دارد. او از شرم و عجز خود در برابر زیبایی یار صحبت میکند و به زخمهایی که از عشق و شوق به وجود آمده نیز اشاره میکند. شاعر بیان میکند که چقدر عشق و شوقش نسبت به یار افزایش یافته و حتی در لحظات گریه نیز حس شادی میکند. او همچنین تاکید میکند که اگرچه ممکن است در فقر باشد، اما بدون عشق یار که پیوندی بین آنان است، هیچ ارزشی ندارد. در نهایت، عشق را بهعنوان دلیلی برای زندهماندن و سرسختیاش میداند.
هوش مصنوعی: من به اندازهی یار ترکیگو نیستم، اما تا زندهام، به چشمان او و زیبایی کلامش وابستهام.
هوش مصنوعی: من با کلام شیرین و دلنشین میگویم اما به خاطر زیبایی آن لبها از گفتار خود خجالتزدهام.
هوش مصنوعی: این شکل هلالی که بر بدنم نمایان است، نشانهای از زخم ناخن نیست، بلکه خودم با سینهام اثر نعل اسب تو را حکاکی کردهام.
هوش مصنوعی: افرادی به خاطر تیر او سپر بر زمین گذاشتهاند و من هم تا زمانی که تیرش مانع نگیرد، سپرم را بر زمین گذاشتهام.
هوش مصنوعی: شوق من مانند آتش است که با اشکهایم بیشتر شعلهور میشود و در عین حال، وقتی گریه میکنم، انگار از ابرها خنده برمیآید.
هوش مصنوعی: اگر دست مرا بگیرد تا به درگاه او برسم، این خود نشانهای است از برکت و نعمت دائمی من.
هوش مصنوعی: اگر محبوبم مرا ترک کند، هیچکس حق ندارد که لباس فقر و نیاز را بر تن من بپوشاند. حتی اگر یک بخیه کوچک هم که به او مربوط باشد بر لباس پارهام بزنند، برایم قابل قبول نیست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
برندارم دل ز مهرت دلبرا تا زندهام
ورچه آزادم ترا تا زندهام من بندهام
مهر تو با جان من پیوسته گشت اندر ازل
نیست روی رستگاری زو مرا تا زندهام
از هوای هر که جز تو جان و دل بزدودهام
[...]
من که چون شمع از غمت با سوز دل در خندهام
نیست تدبیری به غیر از سوختن تا زندهام
همچو مجمر، سینهای پرآتش و انفاس خوش
همچو ساغر، با دل پرخون و لب پرخندهام
گر به شمشیر سیاست مینوازی، حاکمی
[...]
همدمان رفتند و من از همرهان وامانده ام
میرم از این غم که بی یاران چرا من زنده ام
تاب وصلم نیست ایمه چون زیم در هجر تو
وای بر مردن چو من در زندگی وامانده ام
داغ سودای غمت دیوانه کردم ای پری
[...]
دل ز کار و بار عالم سر به سر برکندهام
میکشم بار غمت از جان و دل تا زندهام
گرچه می گردد صراحی دم به دم بر جان من
چون قدح خونم خورد آن لعل من در خندهام
نی شکر اشکسته شد آنگه ز لعلت کام یافت
[...]
بیتن خاکی چو نام نیکمردان زندهام
سالها شد این لباس عاریت را کندهام
گرچه برگ من زبان شکر و بار افتادگی است
همچنان از حسن سعی باغبان شرمندهام
بس که چون یوسف گران بر خاطراخوان شدم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.