گنجور

 
نورس دماوندی

یاد ایامی که در دل خار خاری داشتیم

بر رگ جان نیش خار از رهگذاری داشتیم

پیش از این در عشقبازی نقش کاری داشتیم

نبض جان در قبضه خنجر گزاری داشتیم

دلنشین تر از گل خنجر به طرف آن کمر

داغ مینا کاری از خط نگاری داشتیم

روشن از خط بناگوشی سواد دیده بود

در نظر مجموعه ی خط غباری داشتیم

بر امید وعده ی دیدار چون نقش قدم

خوش راه یار چشم انتظاری داشتیم

بوسه را هنگام گرم آن لعل نو خط کرده بود

شعله در جان از رگ ابر بهاری داشتیم

با خیال او دل پر داغ بی آهی نبود

پاسبان گنج خودپیوسته ماری داشتیم

گرچه در دور خط مشکین سیاهی را فکند

داغ سودای غمش را روزگاری داشتیم

عشق در تعمیر من هر جا گلی در آب داشت

خانه پرداز دلی در هر دیاری داشتیم

بر سر هر کوچه چون مژگان اشک آلود خویش

در نظر پیوسته طفل نی سواری داشتیم

دل به دیداری قناعت کرده بود از گل رخان

از قماش حسن نورس روی کاری داشتیم