گنجور

 
افسر کرمانی

یاد ایامی که در کوی تو کاری داشتیم

ما و دل با زلف و رویت روزگاری داشتیم

در خم هر حلقه زلف تو در القیم پارس

ای خوش آن شبها که ما چین و تتاری داشتیم

با دو زلف بیقرارت هر سحرگه با نسیم

با همه آشفته سامانی قراری داشتیم

در هوای گلشن روی تو ای زیبا نگار

صفحه رخ را ز خون دل نگاری داشتیم

بر سر بازار رسوایی ز فرّ عاشقی

با همه رسوا شدن ها، اعتباری داشتیم

در سر و چشم و کف و دل روزگاری شد که ما،

با خیالت باد و خاک و آب و ناری داشتیم

با تن رنجور و جان خسته در میدان عشق

سر به فتراک غم چابک سواری داشتیم

با خیال زلف و رویش روزگاری افسرا،

ما و دل در هر نفس لیل و نهاری داشتیم

 
 
 
زنده‌رود
فیاض لاهیجی

یاد ایامی که در دل مهر یاری داشتیم

ناروا بودیم پُر، اما عیاری داشتیم

با رخ و زلفش که روز و روزگار دیگرست

طرفه روزی داشتیم و روزگاری داشتیم

در غم او کار ما بی‌اختیاری بود و بس

[...]

نورس دماوندی

پیشتر گل دام چشم اشکباری داشتیم

بر سر دل چتر از مژگان یاری داشتیم

یاد از آن فرصت که در برگل عذاری داشتیم

همچو دل در دست خود زلف نگاری داشتیم

زان لب می گون نو خط بودتر ما را دماغ

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از نورس دماوندی
محیط قمی

روزگار پیش از این، خوش روزگاری داشتیم

چشم روشن از مه روی نگاری داشتیم

بود با زلف و رخ او صبح و شام ما به خیر

عشرت افزا دوره ی لیل و نهاری داشتیم

سبزه ی خط در گلستان رخش نارسته بود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه