گنجور

 
نورس دماوندی

پیچم چو نامه ی غم دل باز می کنم

بالم چو در هوای تو پرواز می کنم

حیرت چو از حضور تو باز آورد مرا

خود را زجستجوی تو آواز می کنم

راز غم تو فاش به صد آب و تاب کرد

پر خون دهان دیده ی غماز می کنم

تا قلب خود ز مهر تو کردم طلای محض

بر خویشتن چو چشم بتان ناز می کتم

بی عاقبت ز یمن عطای تو نیستم

انجام کار کار تو آغاز می کنم

مالک رقاب کشور توفیق گشته ام

مهری به ناز حوصله ی راز می کنم

روحانیان به ناله ای از هوش می روند

دل دل چو ارغنون غمش ساز می کنم

چون جلوه گاهش از دل پر درد دیده ام

هر دم به آه آیینه پرداز می کنم

نورس چو غنچه حافظه ام جوش گل زند

هر گه که یاد بلبل شیراز می کنم