گنجور

 
نورس دماوندی

پیچم چو نامهٔ غم دل باز می‌کنم

بالم چو در هوای تو پرواز می‌کنم

حیرت چو از حضور تو باز آورد مرا

خود را ز جست‌وجوی تو آواز می‌کنم

راز غم تو فاش به صد آب و تاب کرد

پرخون دهان دیدهٔ غماز می‌کنم

تا قلب خود ز مهر تو کردم طلای محض

بر خویشتن چو چشم بتان ناز می‌کنم

بی‌عاقبت ز یمن عطای تو نیستم

انجام کار کار تو آغاز می‌کنم

مالک‌رقاب کشور توفیق گشته‌ام

مهری به ناز حوصلهٔ راز می‌کنم

روحانیان به ناله‌ای از هوش می‌روند

دل دل چو ارغنون غمش ساز می‌کنم

چون جلوه‌گاهش از دل پردرد دیده‌ام

هر دم به آه آینه پرداز می‌کنم

نورس چو غنچه حافظه‌ام جوش گل زند

هرگه که یاد بلبل شیراز می‌کنم

 
 
صائب

روزی که چشم بر رخ او باز می کنم

برخود زیاده از همه کس ناز می کنم

منظور من سبک ز سرخود گذشتن است

چون پسته لب به خنده اگر باز می کنم

آن حسن بی مثال ندارد مثال و من

[...]

واقف لاهوری

بر بیت ابرویش چو نظر باز می‌کنم

بر انتخاب خود چقدر ناز می‌کنم

علی اشتری

در آسمان عشق، چو پرواز می‌کنم

ناچار یاد خطهٔ شیراز می‌کنم

بوی نسیم تربت سعدی و خواجه را

الهام‌بخش طبع غزل‌ساز می‌کنم

بال و پری اگر زنم اندر فضای قدس

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه