از قفس روزی که مصر آرزو می ساختم
بر سر بازار شهرت چهار سو می ساختم
یاد آن نقشی که در بزم تو از دل سادگی
هر نفس چون خانه ی نقاش رو می ساختم
داشتم کیفیت آن چشم میگون در نظر
شیشه می پیچیدم زاشک از دل سبو می ساختم
هر دم از محراب ابرویی به تقریب نماز
چون صف مژگان به خون دل وضو می ساختم
زخم دل بر بخیه می زد خنده ی دندان نما
از رگ جان رشته گر بهر رفو می ساختم
گشته ام در بزمش از افسون به این رنگ آشنا
خویش را می سوختم چون عود و بو می ساختم
زان گل رخسار اگر بی پرده رنگی داشتم
خویش را چون بو نهان در جستجو می ساختم
بود در قید سیه کاری دل من چون نگین
خویش را از سادگی تا نامجو می ساختم
تا از او بیگانه ام عالم ز من بیگانه اند
عالم از من بود گر خود را از او می ساختم
می نمودم پایتخت خویش تاج آفتاب
همچو شبنم گر نگین از آبرو می ساختم
گر چه با کس نیست کاری در جهان نورس مرا
هر که کاری داشت با او کار او می ساختم


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.