به ایمایی ز ایمان بی نصیب انداختی بازم
چو زلف کافر از زنار بندان ساختی بازم
لب دوزخ زند بتخانه هر دم از تف آهم
چرا در بوته ی سوز و گداز انداختی بازم
به جولانگاه بی رحمی نمی دانی چها کردم
شکستی بستی و خستی و بر سر تاختی بازم
حقیقت کیش و مهر اندیش صافی دل هوس دشمن
به چندین امتیاز ازمدعی نشناختی بازم
چو نورس مات این غالب حریفان تا به کی باشی
به شطرنج فریب از کشت غفلت باختی بازم


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نمودی روی گرم خویش و عاشق ساختی بازم
چه کردی شمع من، در آتشی انداختی بازم
چه جولان بود یارب این که از پیشم چو بگذشتی
به کینم گرم کردی رخش و بر سر تاختی بازم
دو روزی برده بودی از بلا و آفتم بیرون
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.