به ایمایی ز ایمان بی نصیب انداختی بازم
چو زلف کافر از زنار بندان ساختی بازم
لب دوزخ زند بتخانه هر دم از تف آهم
چرا در بوته ی سوز و گداز انداختی بازم
به جولانگاه بی رحمی نمی دانی چها کردم
شکستی بستی و خستی و بر سر تاختی بازم
حقیقت کیش و مهر اندیش صافی دل هوس دشمن
به چندین امتیاز ازمدعی نشناختی بازم
چو نورس مات این غالب حریفان تا به کی باشی
به شطرنج فریب از کشت غفلت باختی بازم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از سرخوردگی و ناامیدی خود در مواجهه با معشوق سخن میگوید که هر بار به او امید میدهد اما با بیوفایی و بیاعتنایی مواجه میشود. او از آتش عشق و درد و رنجی که در دل دارد، یاد میکند و به تکرار ستمها و بیرحمیهایی که از طرف معشوق به او روا داشته شده، اشاره میکند. شاعر در نهایت به حس عدم شناخت حقیقت و واقعیت در روابط انسانی پرداخته و از باختن در بازی زندگی به دلیل غفلت و فریب میگوید. غزل به نوعی نشاندهندهٔ درگیریها و تضادهای درون قلب شاعر است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نمودی روی گرم خویش و عاشق ساختی بازم
چه کردی شمع من، در آتشی انداختی بازم
چه جولان بود یارب این که از پیشم چو بگذشتی
به کینم گرم کردی رخش و بر سر تاختی بازم
دو روزی برده بودی از بلا و آفتم بیرون
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.