گنجور

 
نورس دماوندی

به ایمایی ز ایمان بی نصیب انداختی بازم

چو زلف کافر از زنار بندان ساختی بازم

لب دوزخ زند بتخانه هر دم از تف آهم

چرا در بوته ی سوز و گداز انداختی بازم

به جولانگاه بی رحمی نمی دانی چها کردم

شکستی بستی و خستی و بر سر تاختی بازم

حقیقت کیش و مهر اندیش صافی دل هوس دشمن

به چندین امتیاز ازمدعی نشناختی بازم

چو نورس مات این غالب حریفان تا به کی باشی

به شطرنج فریب از کشت غفلت باختی بازم

 
 
 
بابافغانی

نمودی روی گرم خویش و عاشق ساختی بازم

چه کردی شمع من، در آتشی انداختی بازم

چه جولان بود یارب این که از پیشم چو بگذشتی

به کینم گرم کردی رخش و بر سر تاختی بازم

دو روزی برده بودی از بلا و آفتم بیرون

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه