به ایمایی ز ایمان بی نصیب انداختی بازم
چو زلف کافر از زنار بندان ساختی بازم
لب دوزخ زند بتخانه هر دم از تف آهم
چرا در بوته ی سوز و گداز انداختی بازم
به جولانگاه بی رحمی نمی دانی چها کردم
شکستی بستی و خستی و بر سر تاختی بازم
حقیقت کیش و مهر اندیش صافی دل هوس دشمن
به چندین امتیاز ازمدعی نشناختی بازم
چو نورس مات این غالب حریفان تا به کی باشی
به شطرنج فریب از کشت غفلت باختی بازم