نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۱

به ایمایی ز ایمان بی نصیب انداختی بازم

چو زلف کافر از زنار بندان ساختی بازم

لب دوزخ زند بتخانه هر دم از تف آهم

چرا در بوته ی سوز و گداز انداختی بازم

به جولانگاه بی رحمی نمی دانی چها کردم

شکستی بستی و خستی و بر سر تاختی بازم

حقیقت کیش و مهر اندیش صافی دل هوس دشمن

به چندین امتیاز ازمدعی نشناختی بازم

چو نورس مات این غالب حریفان تا به کی باشی

به شطرنج فریب از کشت غفلت باختی بازم