گنجور

 
نورس دماوندی

دیده را آیینه ی صورت اشیا کردم

تا در او جلوه ی پنهان تو پیدا کردم

آنقدر جوش زد از چشم ترم گوهر اشک

که صدف را گره خاطر دریا کردم

باده از ساغر خورشید کشد مردمکم

قالی حسن تو در جام تماشا کردم

بوسه ها زد لب فکرت به سرانگشت خیال

تا زسر رشته ی مطلع گرهی وا کردم

تا ز سحر لب لعلت سخن انشا کردم

خامه را منشی اعجاز مسیحا کردم

بس که شد محو تجلی دل حق مطلب من

نورس امشب می منصور به مینا کردم

 
 
گوهر
فضولی

اقتدای تن و جان و دل شیدا کردم

مدتی عاشقی شاهد دنیا کردم

بودم آسوده گرفتم ره تشویش و تعب

داشتم راحت دل دغدغه پیدا کردم

بهر آرام تن و کام دل و راحت جان

[...]

صائب

عمرها تربیت دیده بینا کردم

تا ترا یک نظر از دور تماشا کردم

رخنه از آه در آن دل نتوانستم کرد

من که صد غنچه پیکان به نفس وا کردم

هر قدر خون که به دلها طلب دنیا کرد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
فتحعلی‌شاه

بس که بی‌روی دل‌آرای تو غوغا کردم

خویش را در دو جهان بهر تو رسوا کردم

مدتی از پی این گمشده دل می‌گشتم

عاقبت در خم گیسوی تو پیدا کردم

به سیه‌بختی من بین که ز آهی به جهان

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از فتحعلی‌شاه
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه