دیده را آیینه ی صورت اشیا کردم
تا در او جلوه ی پنهان تو پیدا کردم
آنقدر جوش زد از چشم ترم گوهر اشک
که صدف را گره خاطر دریا کردم
باده از ساغر خورشید کشد مردمکم
قالی حسن تو در جام تماشا کردم
بوسه ها زد لب فکرت به سرانگشت خیال
تا زسر رشته ی مطلع گرهی وا کردم
تا ز سحر لب لعلت سخن انشا کردم
خامه را منشی اعجاز مسیحا کردم
بس که شد محو تجلی دل حق مطلب من
نورس امشب می منصور به مینا کردم