گنجور

 
نورس دماوندی

تا کند عزم صبوحی شبنم از صهبای گل

غنچه در بزم چمن صورت دهد مینای گل

بهر ما دریا کشان منقار بلبل در چمن

بادبان کشتی می بود در دریای گل

شرح رنگین جلوه های حسن عالم سوز او

می توان چون آب خواند از صفحه سیمای گل

یافت تشریف دگر گلشن ز حسن جلوه اش

نقش پایش می کشد تصویر بر دیبای گل

از نسیم جلوه اش روشن چراغان گل است

خنده می سازد بماند از غنچه اش غوغای گل

از لطافت دربهار جلوه گرد راه او

چون قبای رنگ چسبان است بر بالای گل

گرفشاند آستین بر حسن گلشن خون نسیم

از شکست رنگ می پاشد ز هم اجزای گل

تا به یاد غنچه ی خندان او گریان شدم

همچو شنبم زد سرشکم غوطه در دریای گل

نیست نورس را به جز جانان به کس دلبستگی

نیست در سر عند لیبان را به جز سودای گل

 
 
گوهر
قطران تبریزی

باد از پالیز با بلبل گسسته پای گل

رود گیرد جای بلبل باده گیرد جای گل

سیف فرغانی

در گلستان گرنباشد شاهد رعنای گل

خاک پای تو بخوش بویی بگیرد جای گل

شمه یی از بوی تو پنهانست اندر جیب مشک

پرتوی از روی تو پیداست درسیمای گل

نسبت رویت بگل کردند مسکین شاد گشت

[...]

جامی

می خرامد سوی بستان شاهد رعنای گل

می رود آب روان تا سر نهد در پای گل

تافت ابر از سیم رشته سوزن از زر ساخت مهر

تا صبا دوزد قبای لطف بر بالای گل

جلوه گل را بود چیزی ورای رنگ و بوی

[...]

صائب

عندلیب ما ندارد تاب استغنای گل

می شود دست و دل ما سرد از سرمای گل

ما به روی گرم چون پروانه عادت کرده ایم

چشم چون شبنم نمی دوزیم برسیمای گل

آفتابش برلب بام است و شادی می کند

[...]

واعظ قزوینی

در چنین فصلی، که تنگ از رنگ و بو شد جای گل

گشته از تنگی سر و دستارها مأوای گل

فیض بر بالای فیض افتاده، گل بالای گل

آب ده چون ژاله، چشمی از رخ زیبای گل

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه