گنجور

 
نورس دماوندی

بتخانه ی اندیشه بود روی چوماهش

همسایه ی خورشید بود طرف کلاهش

در نار خلیل است سپندی شده حیران

بر چهره ی آتش گهر آن خال سیاهش

ماهی که چو نور نظرم پرده نشین است

چشم فلک از صبح سفید است به راهش

هر چند به لب مُهر زحیرت زده ما را

آیینه چو طوطی است سخنور زنگاهش

قربان شو و لب غنچه کن و چشم بخوابان

زان خرمن گل بوسه توان خواست ز راهش

در زیر نگین لب او کشور دلهاست

شاهنشه حسن است خط وخال سپاهش

خط چشم تماشای مرا موی زیاد است

گل گرد غبار نظرم از مهر گیاهش

ما را خط آزادی توفیق ندادند

بر گردن خود تا نگرفتیم گناهش

نورس ندهد بوسه گر آن ترک جفاجو

خواهیم قسم داد به جان و سرشاهش

 
 
 
عرفی

در دل شکنی آفت صرف است نگاهش

طفلی که پدر می شکند طرف کلاهش

طاعت بر دنیا چه تمتع برد از تخت

کز فرّ هما دور بود تارک شاهش

ما لشکر عشقیم که تسخیر دو عالم

[...]

صائب

آن ترک که خون می چکد از تیغ نگاهش

برقی است که از چشم بود ابر سیاهش

این زخم نمایان من از شاهسواری است

کز سوده الماس بود گرد سپاهش

طفلی به دلم پنجه فشرده است که باشد

[...]

فیاض لاهیجی

بر دوخته نرگس نظر از شرم نگاهش

گل سایه نینداخته بر طرف کلاهش

تا شاهد بی‌جرمی قاتل شود ای کاش

با خون شهیدان بنویسند گناهش

سخت است که تا دامن محشر بنشیند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه