بتخانه ی اندیشه بود روی چوماهش
همسایه ی خورشید بود طرف کلاهش
در نار خلیل است سپندی شده حیران
بر چهره ی آتش گهر آن خال سیاهش
ماهی که چو نور نظرم پرده نشین است
چشم فلک از صبح سفید است به راهش
هر چند به لب مُهر زحیرت زده ما را
آیینه چو طوطی است سخنور زنگاهش
قربان شو و لب غنچه کن و چشم بخوابان
زان خرمن گل بوسه توان خواست ز راهش
در زیر نگین لب او کشور دلهاست
شاهنشه حسن است خط وخال سپاهش
خط چشم تماشای مرا موی زیاد است
گل گرد غبار نظرم از مهر گیاهش
ما را خط آزادی توفیق ندادند
بر گردن خود تا نگرفتیم گناهش
نورس ندهد بوسه گر آن ترک جفاجو
خواهیم قسم داد به جان و سرشاهش