گنجور

 
نورس دماوندی

فاش گردد راز عشق از پرده داری بیشتر

می دهد سیل این بنا را استواری بیشتر

هر که از آیین انصاف است عاری بیشتر

چون فلک بر هر مرادش کامکاری بیشتر

می دهد از خواهش قلبی سپهرش اعتبار

هر که را در عهد ما ناقص عیاری بیشتر

بیشتر در دیده ی من میل خواری می کشند

از عزیزانی که دارم میل خواری بیشتر

از گران جانی سبک مغزان کم فرصت مرا

بار بردل می نهند از بردباری بیشتر

دوزخش باشد ز خوی زشت دایم در بغل

هر خنک حرفی که دارد جزء ناری بیشتر

بس که شد محو غبار آیینه ی بنش مرا

غفلتم شد از امور اعتباری بیشتر

سرفرازی چون فلک سرمایه سرگشتگی است

چون زمین باشد قرار از خاکساری بیشتر

هر که بی سرمایه گان را دستگری می کند

پایه ی جاهش پذیرید پایداری بیشتر

گر چه فرمان قضا را سرکشان گردن نهند

حکم تیغ آبدار اوست جاری بیشتر

در حضور شمع از آن پروانه را آرام نیست

دل به بزم وصل دارد بی قراری بیشتر

نورس از یاران خون گرمی که دارند التفات

می کند دلجویی من زخم کاری بیشتر

 
 
گوهر
صائب

می شود مغلوب، خصم از بردباری بیشتر

تیغ لنگر دار دارد زخم کاری بیشتر

هرکه راچون شانه دردل زخم کاری بیشتر

می کند زلف سخن راشانه کاری بیشتر

بر کم وبیش محبت بیقراری شاهدست

[...]

فیاض لاهیجی

از نسیم خط دلم را بیقراری بیش‌تر

شورش دیوانه از باد بهاری بیش‌تر

دوش کز هر شب قرارش با تغافل بیش بود

بود ما را هم زهر شب بیقراری بیش‌تر

از غضب هر چند نازش بار بر دل می‌نهاد

[...]

واعظ قزوینی

میشود زین بندگیها، شرمساری بیشتر

زان بتقصیرم بود، امیدواری بیشتر

کوچکان را مینماید در نظر دولت بزرگ

هست میدان نگین وقت سواری بیشتر

از سفر کردن شود کس دلنشین عالمی

[...]

حزین لاهیجی

می کند دل در خم زلف تو زاری بیشتر

شب چو شد، بیمار دارد بی قراری بیشتر

گرچه به می گردد از پرهیز، هر دردی که هست

درد دین را می کند پرهیزگاری بیشتر

ابر دریا دل کند گل در گریبان خار را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه