گنجور

 
نورس دماوندی

دود آهم شد به لب از برق آتشبارتر

چشم داغم باشد از بخت نگه بیدارتر

ترک این دور است از تاجیک چون پرکارتر

ترک چشم از دزد خالش دیده ام عیار تر

تیغ بازد گر نیارد جوهر کاری به دست

از غلاف آستان خود بود بیکارتر

چشم پوشیدن ز رسم همرهی با خصم خویش

بر من از راه تن آسایی بود دشوارتر

هر که را از راه عزت می کشم سر بر فلک

خواهد از خاک ره و از خار راهم خوارتر

دست فرسود حوادث همچو موم و مرهم است

هر که من دیده ام از خلق کم آزارتر

هر که او خالی سرآمد خویش را در هوش دید

باشد از پیمانه ی داغ جنون سرشار تر

می کند رو بیشتر دنیا به ارباب وقوف

رو زند ابلیس بیند هر که را دین دار تر

در مرصع غوطه ور آهن دلانش می کنند

هر که از شمشیر و از خنجر بود خونخوار تر

هر که پاس اهل بینش را نمی دارد نگاه

هست در چشم از غبار دیده بی مقدار تر

جا به دل نورس چو حرف سخت بی جا کرده است

هر که از سوهان روح افتاده ناهموار تر

 
 
گوهر
صائب

می شود در وسمه ابروی بتان خونخوارتر

درنیام این تیغ خونریزست بی زنهارتر

دور عیش مرکز از پرگار میگردد تمام

شد ز خط عنبرین آن خال خوش پرگارتر

باده ممزوج را زور شراب صرف نیست

[...]

واعظ قزوینی

میکند لطفی، ز بیرحمی بسی خونخوار تر

میزند حرفی، ز خاموشی ولی هموار تر

مهربانیهای آن نا مهربان را دیده ام

نیست در گفتارش از دشنام بی آزار تر

دیده ام گلهای صحرای جهان را یک بیک

[...]

نورس دماوندی

داغ عشق از برق حسن افتاده بی زنهارتر

جام نور مهر از آیینه شد سرشار تر

گوهر لطف سخن را بینم از لعل لبش

از عرق بر چهره ی محجوب خوش رفتار تر

این بنا از عالم آب است بر پا چون حباب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه