گنجور

 
نورس دماوندی

در چمن چون شد ز هستی با خبر

گل ز شبنم داشت دندان بر جگر

اختر از پیکان بود خون خوارتر

الحذر زین تنگ چشمان الحذر

همچو مغز پسته است این حرف سبز

خنده ما را می کند زیر و زبر

این دورویان پر برون می آورند

همچو برگ گل به استقبال زر

می نماید پشت نامرد از مصاف

روی کار از پشت دارد چون سپر

جنگ را باشد مهیا چون خروس

هر که می گردد به عالم تا جور

آفتاب من قیامت می شود

گر شبم از در در آیی بی خبر

سنبل جنت شود موی دماغ

هست تا خط تو در مد نظر

پیشخدمت تا شود سرو تو را

از مرصع بسته شاخ گل کمر

چون میان توست مرفوع القلم

زان دهان سازم سخن را مختصر

می کنم شکر دهان تنگ یار

شد دل تنگم ازو تنگ شکر

بوسه استدعا چو کردم از لبش

گفت خوب از ما چه می خواهی دگر

تند رفتم با دهانش چون نگاه

گفت ای نادیده ام آهسته تر

شعله زد بر تار جان عشقی چو شمع

چون نگیرم زندگانی را زسر

کی تو را همتای نورس برخورد

گر ز خاور می روی تا باختر

 
 
 
رودکی

هیچ شادی نیست اندر این جهان

برتر از دیدار روی دوستان

هیچ تلخی نیست بر دل تلخ تر

از فراق دوستان پر هنر

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از رودکی
فرخی سیستانی

آشکوخد بر زمین هموار بر

همچنان چون بر زمین دشوارتر

وطواط

ای شده با عزم تو مقرون ظفر

همت تو کرده از گردون گذر

نامه و نام ترا عالی محل

رایت و رأی ترا میمون اثر

با جلال تو بود گردون زمین

[...]

سوزنی سمرقندی

سیمبر یارم شد از من سیم بر

سیم یارم نی و یارم سیمبر

عاشق سیم ار بخواند وی مرا

من ورا معشوق دانم سیم بر

زان نگار سیمبر با من نماند

[...]

ادیب صابر

بت سرو قدی و سرو سمن بر

نگار سخن گوی و ماه سخن ور

قد و عارض توست شمشاد و لاله

لب و بوسه توست یاقوت و شکر

سرین تو و عشق من هست فربه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه