گنجور

 
ادیب صابر
 

بت سرو قدی و سرو سمن بر

نگار سخن گوی و ماه سخن ور

قد و عارض توست شمشاد و لاله

لب و بوسه توست یاقوت و شکر

سرین تو و عشق من هست فربه

میان تو و صبر من هر دو لاغر

من از پای تا سر ز عشقم مرکب

تو از پای تا سر ز خسنی مصور

هوا گردد از عکس رویت منقش

صبا گردد از بوی زلفت معطر

بگریم ز زلفت بنالم ز چشمت

که نالد ز نرگس که گرید ز عنبر

ز شیرین لب تو مرا نیست سیری

کرا سیری آید ز یاقوت احمر

به طوبی و کوثر رسیدم ز وصلت

که زلف و لب توست طوبی و کوثر

به دفتر همی وصف زلفت نوشتم

پر از نامه مشک شد روی دفتر

به عبهر دو چشم تو را باز بستم

همه جادویی اندر آمد ز عبهر

مکن عزم لشکر بمان رای رفتن

بنه خود و جوشن بده جام و ساغر

بر آن تن چه درخورد بود یاد جوشن

بر آن لب چه لایق بود ذکر لشکر

مرا تا تو را دیدم اندر دو دیده

تو گفتی برسته است کشمیر و کشمر

ستاره است رخشنده رویت همانا

که ماهت پدر بود و خورشید مادر

ز جان شاکرم تا تو را خواند جانان

به دل خرمم تا تو را ساخت دلبر

بنازد ز تو جان چو علم و معالی

به تاج معالی علی بن جعفر

اجل مجد دین عمده شرع و ایمان

جمال شرف فخر آل پیمبر

ستوده به سیرت ستوده به خصلت

ستوده به منظر ستوده به مخبر

همه نیک بی بد همه عز بی ذل

همه نفع بی ضر همه خیر بی شر

نه جز حکم او را زمانه متابع

نه جز امر او را ستاره مسخر

نه بی شعر او هیچ شاعر مکرم

نه بی جود او هیچ زایر توانگر

سخن را ز گفتار او فر و زینت

سخا را ز کردار او زیب و زیور

کم از قدر او رفعت هفت گردون

کم از جاه او بسطت هفت کشور

هم از قدر عالیش پست است گردون

هم از رای روشنش تیره است اختر

چگونه بود پیش رایش ستاره

چگونه بود پیش معروف منکر

چه ارزد به نزد کفش ابر و دریا

چه ارزد به نزدیک شاهین کبوتر

نباشد جدا ز کف او سخاوت

عرض را جدایی نباشد ز جوهر

زمانه بزرگی از او یافت آری

صدف را بزرگی فزاید زگوهر

چه باقی بود در بزرگی کسی را

که جد و پدر مصطفی بود و حیدر

همی تا جهان را زخورشید و گردون

گهی نفع باشد به تاثیر و گه ضر

تو اندر جهان شاد و خرم همی زی

چو خورشید عالی چو گردون معمر