در چمن چون شد ز هستی با خبر
گل ز شبنم داشت دندان بر جگر
اختر از پیکان بود خون خوارتر
الحذر زین تنگ چشمان الحذر
همچو مغز پسته است این حرف سبز
خنده ما را می کند زیر و زبر
این دورویان پر برون می آورند
همچو برگ گل به استقبال زر
می نماید پشت نامرد از مصاف
روی کار از پشت دارد چون سپر
جنگ را باشد مهیا چون خروس
هر که می گردد به عالم تا جور
آفتاب من قیامت می شود
گر شبم از در در آیی بی خبر
سنبل جنت شود موی دماغ
هست تا خط تو در مد نظر
پیشخدمت تا شود سرو تو را
از مرصع بسته شاخ گل کمر
چون میان توست مرفوع القلم
زان دهان سازم سخن را مختصر
می کنم شکر دهان تنگ یار
شد دل تنگم ازو تنگ شکر
بوسه استدعا چو کردم از لبش
گفت خوب از ما چه می خواهی دگر
تند رفتم با دهانش چون نگاه
گفت ای نادیده ام آهسته تر
شعله زد بر تار جان عشقی چو شمع
چون نگیرم زندگانی را زسر
کی تو را همتای نورس برخورد
گر ز خاور می روی تا باختر