خالی که به لعل یار باشد
داغ جگر بهار باشد
گریان چو شوم به یاد رویش
اشکم عرق بهار باشد
چون آب ز گوهر آتش دل
از لعل تو آشکار باشد
بر سینه ی صبح داغ خورشید
زان گوهر گوشوار باشد
چون نار که افشرند در کف
مژگان تو در فشار باشد
گردد چو ملازم لبت دل
امید که برقرار باشد
گردید چو یار چار ابرو
چشم دل من خمار باشد
از لطف مدام او غبارم
برنکهت گل سوار باشد
در وقت حساب بوسه دل را
اندیشه بی شمار باشد
بر چهره یار خط نماید
در خاطر اگر غبار باشد
چون غنچه مرا ز دزد معنی
بر بستن لب حصار باشد
مستیم ز جام هوشیاری
دانش می بی خمار باشد
سرچشمه ی زنده رود فیض است
هر دیده که اشکبار باشد
تا چند زخلف وعده نورس
خاک ره انتظار باشد


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آن روز که روز بار باشد
نوروز بزرگوار باشد
آن را که چو تو نگار باشد
با خویشتنش چه کار باشد؟
ناخوش نبود کسی که او را
یاری چو تو در کنار باشد
ناخوش چو منی بود که پیوست
[...]
آن جا که چو تو نگار باشد
سالوس و حفاظ عار باشد
سالوس و حیل کنار گیرد
چون رحمت بیکنار باشد
بوسی به دغا ربودم از تو
[...]
تالعل تو سنگبار باشد
بس دیده که اشکبار باشد
در بحر غم تو هر که افتد
در آرزوی کنار باشد
هرگز دل من قرار گیرد
[...]
آن را که غم تو یار باشد
با خوش دلیش چکار باشد؟
صوفی چو شکست توبه، ساقی
مگذار که هوشیار باشد
مستی که سبو کشد، مپندار
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.