گنجور

 
نورس دماوندی

هر که ترک خویشتن گوید توانگر می شود

قطره چون از خویش شوید دست گوهر می شود

چهره افروزد چو یاد آتشین تمثال من

موج می در ساغرم بال سمندر می شود

چشم پوشید از تعین عین دریا شد حباب

هر که سد خود شکست آخر سکندر می شود

ابلق از شمع تجلی می زند پروانه ام

ساقی امشب چون مرا آن شعله منظر می شود

آفرینش در سواد نقطه ای دارم نهان

چون به توحید الهی خانه ام سر می شود

کشتی ام چون مردمک افتاده در گرداب نور

در نظر گویا خیال او مصور می شود

خاک می لیسد زبان سیل از عرض شکوه

قطره از کوچک دلی در بحر گوهر می شود

پرتو اندازد چو یاد آن بهشتی رو به دل

جوهر آیینه ی من موج کوثر می شود

خود نمایی شمع را شد بوته ی سوز و گداز

ماه ازآن چندان که فربه گشت لاغر می شود

بر مزارم چون کشد طرح قیامت جلوه اش

هر کف خاکی ز من صحرای محشر می شود

خاکساری سایه را سازد عبیر جیب نور

نورس از افتادگی قدرت فزونتر می شود