قماش حسن تو چون طرح بود و تار کشید
کلاله های سرشکم به روی کار کشید
چو خط لب زمی لعلی تو دیده و دل
چه جامهای لبالب در این بهار کشید
همین نه داد دلم از تغافل تو گرفت
که حلقه خط تو در گوش انتظار کشید
مدام دل قدح زهر غم ز ساقی دور
به ذوق ساغر عشرت ز دست یار کشید
کسی که بر کف هر خس ندوخت چشم امید
چو غنچه دامن دل را زدست خار کشید
چرا تو چشم نوازش ز دیگری داری
به چار تا تن خاکی ات که تار کشید
صفای سایه مرا پاسبان تن باشد
به گرد من چو گهر آبرو حصار کشید
به جبر بر نخورد که مرا سخن یکبار
که همچو صبح نفس را به اختیار کشید
ز من گذشت خطا همچو تیر کج ز نشان
کمان نتوانست روزگار کشید
زبان خامه مرا شد چو صبح عالمگیر
به خصم تیره زهر نکته ذوالفقار کشید
اگر به لجه ی عصیان چو نورس افتادم
سرشک رختم از این ورطه بر کنار کشید


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دل فسرده نه دستی ز کار و بار کشید
که در ره تو تواند ز پای خار کشید
بهوش خویش نیامد دل و دمید خطش
دواند ریشه جنونی که تا بهار کشید
بچاره موج حوادث فتاده ام، چکنم
[...]
چو شعله آن گل رویم به روی خار کشید
به جای سرمه به چشمم خط غبار کشید
چه سادگی ست که خال لب تو آخر کار
به گرد خویش چو هندو ز خط حصار کشید
به رهروان جهان ترک آشنایی کرد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.