گنجور

 
نورس دماوندی

دل گوهر اسرار چه بندد چه گشاید

بی فهم خریدار چه بندد چه گشاید

چون اوج وحضیض آمد و هر قبضی و بسطی

از ثابت و سیار چه بندد چه گشاید

چون آیینه چشم و دل حیرانی ما را

بی پرتو دیدار چه بندد چه گشاید

از خال چه می جویی و در زلف چه پیچی

زین سبحه و زنار چه بندد چه گشاید

بی جبهه ی واکرده گل مرغ چمن را

از رخنه ی منقار چه بندد چه گشاید

در بستن مضمون ید بیضایی اگر هست

از ناخن انکار چه بندد چه گشاید

جز عقده ی دل حاصلی از طول امل نیست

آن مهره و این مار چه بندد چه گشاید

مشاطه اگر نقد دل از دست نداده است

هر دم کمر یار چه بندد چه گشاید

نورس چه کنم بی طرف انشای سخن را

بی غیرت همکار چه بندد چه گشاید