گنجور

 
سلیم تهرانی

چو شعله آن گل رویم به روی خار کشید

به جای سرمه به چشمم خط غبار کشید

چه سادگی ست که خال لب تو آخر کار

به گرد خویش چو هندو ز خط حصار کشید

به رهروان جهان ترک آشنایی کرد

ز بس که خضر به راه من انتظار کشید

صبا ز حرف خزان خوش لطیفه ای انگیخت

که گفت با گل و بر گوش شاخسار کشید

ز شغل عشق، خلاصی ندارم ای منصور

مجال کو که توانم سری به دار کشید

سلیم از خط او شورش من افزون شد

جنون زیاده شود چون به نوبهار کشید

 
 
 
پرسش‌های پرتکرار
کلیم

دل فسرده نه دستی ز کار و بار کشید

که در ره تو تواند ز پای خار کشید

بهوش خویش نیامد دل و دمید خطش

دواند ریشه جنونی که تا بهار کشید

بچاره موج حوادث فتاده ام، چکنم

[...]

نورس دماوندی

قماش حسن تو چون طرح بود و تار کشید

کلاله های سرشکم به روی کار کشید

چو خط لب زمی لعلی تو دیده و دل

چه جامهای لبالب در این بهار کشید

همین نه داد دلم از تغافل تو گرفت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه