گنجور

 
کلیم

دل فسرده نه دستی ز کار و بار کشید

که در ره تو تواند ز پای خار کشید

بهوش خویش نیامد دل و دمید خطش

دواند ریشه جنونی که تا بهار کشید

بچاره موج حوادث فتاده ام، چکنم

نمی توانم خود را بیک کنار کشید

برای دیده، بیچاره ای دگر می خواست

اگر ز پای کسی روزگار خار کشید

چه صیدها که بدام فریب می آرد

بدست خویش خدنگی که از شکار کشید

کسی که سراناالحق نخواست فاش شود

درید پرده منصور را بدار کشید

لبم بذوق خموشی زهم جدا نشود

نمی توانم خمیازه در خمار کشید

بدور شهر وجود از غبار خاطر من

اگر مجال بود می توان حصار کشید

کلیم گوشه چشمی ز یار می خواهد

که انتقام تواند ز روزگار کشید

 
 
 
از گنجینهٔ گنجور دیدن کنید!
سلیم تهرانی

چو شعله آن گل رویم به روی خار کشید

به جای سرمه به چشمم خط غبار کشید

چه سادگی ست که خال لب تو آخر کار

به گرد خویش چو هندو ز خط حصار کشید

به رهروان جهان ترک آشنایی کرد

[...]

نورس دماوندی

قماش حسن تو چون طرح بود و تار کشید

کلاله های سرشکم به روی کار کشید

چو خط لب زمی لعلی تو دیده و دل

چه جامهای لبالب در این بهار کشید

همین نه داد دلم از تغافل تو گرفت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه