گنجور

 
نورس دماوندی

ز روی حرف خود چون ماه من برقع براندازد

زمین چون آسمان کشتی درآب گوهر اندازد

زطوفان حیا شبنم نگار آن سنبل خط شد

گهر دریای حسن او به موج عنبر اندازد

سرشکم قبه ی نوری است از مهر رخش ز آن رو

ز چشمم تا قیامت آفتاب انور اندازد

دلم از عنبرین مویی نفس در نافه می پیچد

که در بزم از لبش اشکم شکر در مجمر اندازد

چنان آشوب عشقش سر به طوفان داده اجزایم

که عکسم شورش دریا در آب گوهر اندازد

ز تاب آن میان در تنگنای سینه هر ساعت

چو گردون ناله ام پیچش به ناف اختر اندازد

به غیر از دل که دارد بال پرواز محبت را

به قاف عشق اگر سیمرغ می آید پراندازد

چو قطب از گردش خود باز این هفت آسیا ماند

به گردون سایه کوه غمم گر لنگر اندازد

ز بس داغ غمش در شعله می پیچد مرا نورس

رگم چون تار شمع آتش به جان نشتر اندازد

 
 
گوهر
کمال‌الدین اسماعیل

اگر دلدار من روزی، نقاب از رخ بر اندازد

بسا عاشق که درپایش، بدست خود سر اندازد

بجانم در زند آتش ، چو زلفش عنبر افشاند

دلم را آب گرداند، چو لعلش شکّر اندازد

هزاران گردن افرازان سر برکرده از هر سوی

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

اگر مه روی من روزی نقاب از رخ براندازد

چو ذره آفتاب جان به پای او سراندازد

اگر شهباز عقل کل کند پرواز در کویش

ندیده همچنان جزوی که از حیرت براندازد

حجاب دیدهٔ مردم خیال پردهٔ وهم است

[...]

حکیم سبزواری

بمن گر یک نظر آن ماه زیبا منظر اندازد

به پای انداز نظاره تن زارم سراندازد

صبا آمد عبیر افشان تو گوئی آتشین رویم

ززلف عنبرینش عودی اندر مجمر اندازد

ندانم تا بکی گردون خلاف طبع ما گردد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه