ز روی حرف خود چون ماه من برقع براندازد
زمین چون آسمان کشتی درآب گوهر اندازد
زطوفان حیا شبنم نگار آن سنبل خط شد
گهر دریای حسن او به موج عنبر اندازد
سرشکم قبه ی نوری است از مهر رخش ز آن رو
ز چشمم تا قیامت آفتاب انور اندازد
دلم از عنبرین مویی نفس در نافه می پیچد
که در بزم از لبش اشکم شکر در مجمر اندازد
چنان آشوب عشقش سر به طوفان داده اجزایم
که عکسم شورش دریا در آب گوهر اندازد
ز تاب آن میان در تنگنای سینه هر ساعت
چو گردون ناله ام پیچش به ناف اختر اندازد
به غیر از دل که دارد بال پرواز محبت را
به قاف عشق اگر سیمرغ می آید پراندازد
چو قطب از گردش خود باز این هفت آسیا ماند
به گردون سایه کوه غمم گر لنگر اندازد
ز بس داغ غمش در شعله می پیچد مرا نورس
رگم چون تار شمع آتش به جان نشتر اندازد