گنجور

 
نورس دماوندی

نه قبه ی سپهر به یک غمزه شق کند

از رویش آفتاب قیامت عرق کند

از تیغ ناز سینه ی نظاره شق کند

آیینه از حیای نگاهش عرق کند

هر دم ز داغ خیره نگاهان در آتشم

ای کاش غمزه ی تو هوس را نسق کند

آب حیات تیغ تو از سر مرا گذشت

لطف آن قدر خوش است که سد رمق کند

بر داغ دل دو شاهد عدلند چشم تر

مضمون هر سند سخن از ماصدق کند

ناخن چو می زند به دل پاره پاره ام

می داند آنچنان که گلی را ورق کند

از بر حدیث تیغ توامید خوانده است

دل تا کدام روز روان این سبق کند

بی گفتگو به دار سزاوار می شود

هر کس در این زمانه ادا حرف حق کند

جز حرف عشق بر ورق اعتبار نیست

کلک قضا چو پرده ی پندار شق کند

دایم به خون تر است لب نانم از فلک

این ماه نو همیشه ظهور از شفق کند

نورس ز بحر طبع چو غواص هر نفس

تا چشم باز کرده گهر در طبق کند

 
 
 
صائب

ماه از حجاب روی تو پروین عرق کند

آیینه را شکوه جمال تو شق کند

اسکندرست اگر چه بود در لباس فقر

هر کس که اختصار به سد رمق کند

چون با رخ تو چهره شود مه، که آفتاب

[...]

فیض کاشانی

عشق استفاده از قلم و لوح حق کند

در مکتب خدا رخ خوبان سبق کند

عز قبول و رفعت اخلاص عشق راست

کو هر چه می‌کند همه از بهر حق کند

هر کس که از حرارت عشقش عرق نریخت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه