نه قبه ی سپهر به یک غمزه شق کند
از رویش آفتاب قیامت عرق کند
از تیغ ناز سینه ی نظاره شق کند
آیینه از حیای نگاهش عرق کند
هر دم ز داغ خیره نگاهان در آتشم
ای کاش غمزه ی تو هوس را نسق کند
آب حیات تیغ تو از سر مرا گذشت
لطف آن قدر خوش است که سد رمق کند
بر داغ دل دو شاهد عدلند چشم تر
مضمون هر سند سخن از ماصدق کند
ناخن چو می زند به دل پاره پاره ام
می داند آنچنان که گلی را ورق کند
از بر حدیث تیغ توامید خوانده است
دل تا کدام روز روان این سبق کند
بی گفتگو به دار سزاوار می شود
هر کس در این زمانه ادا حرف حق کند
جز حرف عشق بر ورق اعتبار نیست
کلک قضا چو پرده ی پندار شق کند
دایم به خون تر است لب نانم از فلک
این ماه نو همیشه ظهور از شفق کند
نورس ز بحر طبع چو غواص هر نفس
تا چشم باز کرده گهر در طبق کند