گنجور

 
نورس دماوندی

سر سرگشتگی چون محبت بینم در کنار خود

نیایم چون خط پرگار از گردش به کار خود

ز جستن های نبض خویش کسی واقف نمی گردد

ندارد هیچ کس چون عطسه در دست اختیار خود

حباب جرم من اشک ندامت پاک می سازد

به چشم عاقبت بین دیده ام روز شمار خود

نگه پا در حنا از اشک گلگون است چون مژگان

به روز وصل من دستی ندارم بر نگار خود

چراغ عمر روشن از غبارم می توان کردن

چو بینم سایه سرو ترا شمع مزار خود

در آهن از سبک روحی بود چون آب جولانم

عجب رو بین دژی چون عکس می بینم حصار خود

چون برگ گل کسی پاس شمیم گل نمی دارد

مبادا هیچکس آواره نورس از دیار خود