ز خط چو حلقه ی حیرت به گوش مردم کرد
ز جلوه اش نگهم دست و پای خود گم کرد
گرفت موج هوا جلوه ی رگ یاقوت
چو غنچه تا به چمن لعل او تبسم کرد
از آن عقیق لب آبدار دست شوی
که بر غبار خطش مردمک تبسم کرد
ز ناوک ستمش شفته گشت جان و تنم
چها که با جگرم چشم زخم انجم کرد
دلم که بود مریض غم از جهان نورس
علاج خویش به معجون دُردی خُم کرد