نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۶

ز خط چو حلقه ی حیرت به گوش مردم کرد

ز جلوه اش نگهم دست و پای خود گم کرد

گرفت موج هوا جلوه ی رگ یاقوت

چو غنچه تا به چمن لعل او تبسم کرد

از آن عقیق لب آبدار دست شوی

که بر غبار خطش مردمک تبسم کرد

ز ناوک ستمش شفته گشت جان و تنم

چها که با جگرم چشم زخم انجم کرد

دلم که بود مریض غم از جهان نورس

علاج خویش به معجون دُردی خُم کرد