گنجور

 
جامی

دلم ز هجر رخت رو به کلبه غم کرد

پلاس کلبه غم را لباس ماتم کرد

ز تندباد حوادث چه غم چنین که مرا

نهال عشق تو در سینه بیخ محکم کرد

ملک زحسن تو در آب و خاک سری دید

که از مشاهده آن سجود آدم کرد

ببین لطافت حاجی که یاد تشنه لبی

که سوخت دور ز کعبه به آب زمزم کرد

مباد راحت مرهم نصیب بی دردی

که با جراحت تیغ تو یاد مرهم کرد

گرفت جم همه روی زمین به زیر نگین

چو وصف لعل تو نقش نگین خاتم کرد

جز آبیاری سروت نداشت جامی چشم

که از خیال رخت جوی دیده پر نم کرد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

پدر به جای پسر هرگز این کرم نکند

که دست جود تو با خاندان آدم کرد

خدای خواست که بر عالمی ببخشاید

تو را به رحمت خود پادشاه عالم کرد

وحشی بافقی

پی خدنگ جگر گون به خون مردم کرد

بهانه ساخت که شنجرف بوده پی گم کرد

تبسمی ز لب دلفریب او دیدم

که هر چه با دل من کرد آن تبسم کرد

چنان شدم ز غم و غصهٔ جدایی دوست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه