گنجور

 
نورس دماوندی

دمی گر عکس آن مه پاره در آیینه ها ماند

نشان جوهرش بر تن چو نقش بوریا ماند

غبار خاطر من آبروی صبح می گردد

اگر چشمم به رخسارش دمی محو صفا ماند

دل من تازه کرد ایمان به ذکر سحبه حالت

که زنّار سر زلف تو کافر ماجرا ماند

که را از گرم رفتاران سر همراهی ام باشد

که برق آتشین جولان به ره چون نقش پا ماند

اگر مجموعه ی جان مقدس خوانمش زیبد

سرزلف تو چون عمر ابد بی منتها ماند

شهید شامی هجر است هر طفل سرشک من

نبینی چشم پر خونم به دشت کربلا ماند

نمی ماند به جا خشتی ز دیوانخانه ی هستی

همین نقش سخن بر طاق دلها از ادا ماند

اگر از کوه دردم سایه بر چرخ برین افتد

چو قطب از گردش خود باز این هفت آسیا ماند

به مصر فطرت نورس اگر بی دانشی سنجد

شعور آباد مغز هوشمندان روستا ماند

 
 
گوهر
سعدی

بسا نفس خردمندان که در بند هوا ماند

در آن صورت که عشق آید خردمندی کجا ماند؟

قضای لازمست آن را که بر خورشید عشق آرد

که همچون ذره در مهرش گرفتار هوا ماند

تحمل چارهٔ عشقست اگر طاقت بری ور نی

[...]

صائب

که در عیش و طرب پیوسته در دار فنا ماند؟

کدامین دست را دیدی که دایم در حنا ماند؟

زشوق جستجوی یار از گردش نمی مانم

اگر در سنگ پایم همچو دست آسیا ماند

چنین کز آتش دل آب گردیدم عجب نبود

[...]

آشفتهٔ شیرازی

مرا تا نفس خود کامه گرفتار هوا ماند

شعاع شمع عشقم در درون دل کجا ماند

هوای ماهروئی در دل دیوانه جا کرده

که خورشید جهان تابش چو ذره در هوا ماند

زتنگی جهان شکوه کند درویش کی حاشا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه