ماهم چو صبوحی زده بر بام برآید
مهر از شفق شرم چون گل جام بر آید
از ناز چو آن دلبر خودکام برآید
جان ز تن فتنه ی ایام بر آید
از پرده چو آن عارض گلفام برآید
کافر زبت و مومن از اسلام بر آید
گر حرف سر زلف تو بر خاک نویسم
چون سنبل از اجزای زمین دام برآید
شد چهره به خورشید عذارش خط شبرنگ
با صبح ندیدست کسی شام برآید
باید به مکیدن شود آن شکر لب حل
شاید ز معمای دهان نام بر آید
مستم زمی گردش چشم تو عجب مست
از تربت من لاله صفت جام بر آید
در بر چو مرا دل طپداز شوق تو در بحر
آب گهراز مشرب آرام برآید
زد نقش اثر از خط رخسار تو آبم
شب هاست که با فتنه ایام بر آید
از گرمی عشق تو دلی را که اثر نیست
چون پخته ی سودای هوس خام برآید
جا کرده ز بس ذوق نگاهت به دل من
تا حشر زخاکم گل بادام برآید
داری نظر لطف به بی تابی نورس
آهوی تو از وحشت دل رام برآید